تبليغاتX
نوشته های یک اینجوری
نوشته های هر چند وقت یک بار من درباره هر چیز
 شش

در بیشتر فیلم هایی که دیده ام وقتی قاتلی کسی را تکه تکه می کند معمولا این تکه کردن را متقارن انجام می دهد. این به نظرم احمقانه ترین روش تکه تکه کردن انسان است. نویسنده ها و فیلمسازها واقعا احمقند که شخصیت هایشان را این طور قطعه قطعه می کنند و قاتل ها هم لابد آن قدر احمقند که با دیدن این فیلم ها همین طور کار می کنند. به نظرم اگر قرار باشد جسد یک انسان خورد شود (نه برای حمل و نقل، بلکه صرفا برای قطعه قطعه کردن و سپس رها شدن)، رعایت تقارن در آن توهین به شخص قطعه شونده است. به علاوه، خلاف تمام چرندیات سینمایی و تلویزیونی نباید برش ها را از روی مفاصل انجام داد و هیچ لزومی ندارد که هر برشی دقیقا عمود بر محور طولی آن قسمت بدن باشد. کسی که کس دیگری را تکه می کند، هر هدفی که داشته باشد، مطمئنا با برش عمودی از روی مفاصل از هدفش دور می شود.

من ترجیح می دهم کار را با ابزارهای دقیق و ترجیحا سخت کاربردی انجام دهم. و بسیار هم در استفاده از آن ها مهارت و دقت داشته باشم. دوست دارم کسی که کارم را می بیند سریعا متوجه شود که با ابزارهای منطقی و با منطق استفاده از آن ابزارها انجام شده است. و دوست دارم کارم بدون منطق به نطر برسد. یعنی هیچ الگوی خاصی دربرش ها نباشد، چه آگاهانه، مثل تقارن، و چه ناآگاهانه، مثل برش های عمودی یا مفصلی. به نظرم استفاده از ابزار منطقی برای انجام کاری بی منطق خیلی مناسب تر است. این طوری هر کس نتیجه را ببیند فکر می کند تمام این برش های بی منطق توسط کسی انجام شده که می دانسته چطور از ابزارش استفاده کند. که آگاهی کامل داشته از کاری که دارد می کند. این طوری قضیه خیلی کثیف تر می شود.

ترجیح می دهم کسی که قرار است تکه تکه کنم قبلا مرده باشد. و ترجیح می دهم خون چندانی توی بدنش نباشد. البته نه که جنازه خشک شده باشد. بر عکس دوست دارم هر جا را که می برم مقطعی که بیرون می افتد کاملا تازه باشد اما نمی خواهم خون بپاشد. ترجیح می دهم که فقط رد خونابه نازکی از محل برش بیرون بزند و روی پوست سر بخورد.

فرض می کنم ابزارم کاملند. و جهت هایی که نام می برم همگی نسبت و برای صاحب جنازه اند.

دو طرف کمر، بالای لگن، جلوی کلیه ها معمولا بافتی از ماهیچه است که در بیشتر مردم وقتی چاق شوند بیرون می زند و اگر دست رویشان بگذاری احساسشان می کنی. قطعا اولین کاری که می کنم بریدن این تکه گوشت (یا چربی) از سمت چپ است. چاقویی که دستم است تیغه ای حدود ۲۵ سانتی متری دارد و عرضش در پهن ترین جا به ۳ سانتی متر می رسد و فوق العاده تیز است. این تکه گوشت بین دو انگشت جا می شود. با شصت و اشاره می کشمش و حتما فقط با یک حرکت چاقو می برم. جایش روی بدن یک بیضی می افتد که چیزهایی ازش بیرون است. بعد چاقو را می کنم توی گوش راست، طوری که همین طور که جنازه طاق باز روی زمین افتاده لبه چاقو عمود بر زمین باشد. اما تا ته فشار نمی دهم. فقط آن قدر که از وسط مغز رد بشود. خون از کنار لبه چاقو بیرون می زند. سعی می کنم چاقو را با کمترین برش از همان مسیری که رفته بیرون بیاورم.

فاصله بین انگشت شصت و انگشت کناریش در پای راست با یک ضربه محکم چاقو، همان طور که قصاب ها دنده را جدا می کنند، تا نزدیکی قوزک پا شکافته می شود. بعد با یک کشش ناگهانی از پا جدا می شود. این انگشت و تکه پنجه چسبیده بهش را باید دور انداخت. نمی خواهم دور و بر جنازه باشد.

از روی شانه چپ یک خط بکشید به دقیقا وسط سینه و ادامه که بدهید می رسد به کلیه راست. اگر جنازه دختر باشد در این یک مورد خاص قضیه خیلی جذاب تر می شود. به شرط آن که پستان هایش کوچک باشند. خیلی کوچک. این خط باید کاملا جدا شود. اره برقی برش نسبتا تمیزی دارد ولی زیاده اتوماتیک است. ساطور آدم را بیشتر درگیر خودش می کند. طول کشیدنش و تمام ضربه هایی که باید بزنی تا برش کامل شود. اما به آن تمیزی نیست. ممکن است استخوان ها خورد شوند و گوشت ورقه شود.

سر و دست راست حالا کامل از بدن جدا شده اند و با کتف و قسمتی از قفسه سینه به هم وصلند. چشم چپ را خالی می کنم. بعد روی دست راست را از بازو تا ساعد تیغ می کشم تا فقط پوستش برود و گوشت بیرون بیافتد.

ساق پای راست را از بغل می برم و ماهیچه ساق پا را (این از بهترین مخلوقات خداست) از توی پوست جدا می کنم و در می آورم. ولی پوست باید حتما سر جایش بماند.

اگر دختر باشد چاقو را می کنم تویش و دقیقا از روی کلیتوریس شکاف را ادامه می دهم و تا ناف می آیم. فقط به عمق ۲ سانت. اگر پسر باشد فقط می برمش. از ته. به تخم ها هم دست نمی زنم.

دو برش عمودی می زنم روی ران چپ. یکی یک وجب بالای زانو و یکی یک وجب زیر لگن. برش ها را آن قدر پایین می برم که به استخوان برسند. بعد تکه گوشت جدا شده بین دو برش را از استخوان جدا می کنم و دور می اندازم.

آخرین کارم این است. با چاقوی اره ای، دندانه دار مثل چاقوی میوه خوری ولی بزرگ، از توی پاها دقیقا از روی مفصل زانوی چپ را می برم ولی نه کامل. می گذارم یک سانت پوست و گوشت بیرون پا فقط باقی بماند. بعد پای بریده را همان طور که به زانو لولاست می چر خانم و می گذارم کنار ران.

 

من تا به حال دوستان زیادی را از دست داده ام. البته این قضیه در مورد دخترها بیشتر صادق است. نمیدانم، شاید چون آدم پسرها را کمتر از دست می دهد. اما به هر حال، در چند وقت اخیر این روند شدت بیشتری گرفته است.

حدود یک ماه پیش دختری که زمانی احتمالا عاشقش بودم را از دست دادم. البته خیلی وقت بود که واقعا حس عشق چندانی نسبت به او نداشتم (کاری به این قضیه ندارم که این قضیه شدنی است یا نه)، ولی در ذهنم تبدیل شده بود به نماد حسرت و وسوسه. رابطه چندانی با هم نداشتیم. شاید ماهی یک بار، تلفنی، در شرایط عادی. هم دیگر را هم خیلی کم می دیدیم. اما هنوز به هم سلام می کردیم. و بودنش پیچیدگی ها و احتمالات زندگیم را بیشتر می کرد. بعد یک روز تصمیم گرفت که دیگر با هم هیچ رابطه ای نداشته باشیم. حس می کرد بودنم برای زندگیش مضر است. و احتمال خطر به هم خوردن روند فعلی را بالا می برد. بیچاره ترسید. تقصیر را گردن من انداخت. و خداحافظی کردیم.

دومی را حدود ده روز پیش از دست دادم. این شاید از مسخره ترین رابطه هایی باشد که دو نفر بتوانند با هم داشته باشند. ما در طول ۳ سال آشنایی حدود ۳ ساعت با هم حرف زده بودیم. شاید حدود ۳ ساعت هم چت کرده بودیم. اس ام اس زده بودیم. شاید دو نفرمان مجموعا ۱۰۰۰تا. ولی حرف نبود. بیشتر تک گویی بودند و اغلب من می گفتم. راستی، احتمالا حدود ۳ ساعت هم تلفنی. چندان هم دیگر را نمی شناختیم ولی فکر کنم با هم رک بودیم. همه چیز را به هم نمی گفتیم اما نه چون نمی خواستیم، بیشتر چون وقت نبود. اقلا من این طور بودم. به هر حال با وجود این زمان کم حجم زیادی از ذهن من را اشغال کرده بود و بهانه های فکری زیادی می داد، گرچه اغلب به شدت آزاردهنده. حس می کردم تعمدی در اذیت کردن من دارد ولی هیچ نمی توانستم درک کنم چرا. آن شب بالاخره توانست تسلیمم کند و برای اولین بار ازش به شدت بدم آمد. این را بهش گفتم. رنجید. خیلی برایش مهم نبود چرا. و خداحافظ.

دو روز پیش دختر دیگری را از دست دادم. نمی گویم دوست چون مطمئن نیستم حتی با هم دوست شده بودیم. کل این رابطه از اولین کلماتش تا آخرش چیزی حدود یک هفته طول کشید. و فقط یک بار هم را دیدیم، حدود ۲ ساعت. احتمالا این عجیب ترین اتفاقی است که تا به حال برایم افتاده. نه به خاطر طول کوتاهش، بلکه به خاطر خودش.

قد کوتاهی داشت و موهای دستش تازه دوباره نوک زده بود. چشم هایش سیاه بودند. پلک ها دقیقا به اندازه مردمک باز می شدند، طوری که پلک بالایی مماس بر بالای دایره و پلک پایینی مماس بر پایین آن بود. دقیقا به اندازه مردمک. به نظرم قیافه اش ترکیبی از صورت چند نفر از کسانی بود که می شناسم اما هر چه در ذهنم صورت این آدم ها را با هم ترکیب می کنم به قیافه او نمی رسم. حتی عکس هایش هم کمکی نمی کند. به نظرم چهره اش در عکس های مختلف فرق دارند و آن قدر به هم بی ربطند که به زور باورم می شود یک نفر باشند. اما قضیه اینجاست که هیچ کدام از این عکس ها هم باعث نمی شود صورتش را درست به یاد بیاورم.

فکر کنم اصلی ترین ویژگیش در ذهن من به ابهام تبدیل شده. مسئله فقط صورتش نیست. صدایش را هم نمی توانم بشنوم. با وجود آن که صفت های زیادی برای صدایش پیدا کردم و حتی ادایش را هم در آوردم ولی نمی توانم توی ذهنم صدایش را بشنوم. همه تلاش های ذهنم برای بازسازی به صداهای بی ربط می رسند. حتی بدنش هم مبهم است. شکل تن را هم یادم نمی آید.

جالب این که به طرز عجیبی دوستش دارم. دلم با وجود سابقه کمی که از آشنایی دارم برایش تنگ شده، حتی به فاصله دو روز. البته می توانم به خودم اطمینان بدهم که عاشقش نشده ام. خوشبختانه خیلی سخت و زمان بر عاشق می شوم. اما عجیب دوستش دارم. به نظرم خیلی دلنشین و به معنای واقعی کلمه خوشایند آمد. احساس کردم با موجود خوبی طرف هستم. گر چه اصلا از آن خوبی های اسطوره ای نیست. مثلا وقتی دیدمش احساس کردم احتمالا دوست پسر داشتن را تجربه کرده. یعنی توی ذهنم آسمانی نبود. یا به نظرم آمد رذالت های اخلاقی ای دارد. اما از نوع شیرین آن. از آن هایی که دیدنشان توی کسی که دوستش داری می تواند گاهی حتی خوشایند باشد. اقلا در موارد دم دستی.

بیرون رفتنمان خیلی بهم خوش گذشت. فکر می کردم به او هم همین طور. وقتی برگشتم خوابیدم و خوابش را دیدم. خواب خیلی بدی بود. بیدار که شدم عینا برایش تعریف کردم. از کلماتی که خودش توی خوابم به کار برده بود و از رفتار آدم های خواب رنجید. بعد از من هم ناراحت شد و حس کرد رفتار آزارنده ای داشته ام یا اقلا آرامشش را به هم می زنم. به خاطر آن چیزی که هستم از من بدش آمد. ترجیح می داد چیز دیگری بودم، هرچند ناقص، ولی بدون بخش هایی که او دوست نداشت. شب همان روز خواست که با هم رابطه ای نداشته باشیم.

احساس می کنم تکه تکه شده ام.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 | موضوع: پروژه |
 سوسک

از آن سوسک­های ریز پولکی که یک بند انگشت هم نمی­شوند و رنگ طلایی­شان طوری است که به زور باید به خودت بقبولانی که کثیفند، حتی کثیف­تر از آن سوسک­های خرمایی درشت که پاهایشان پرزهای بلند و ضخیم دارد و شاخک­های نفرت­انگیزشان مدام توی هوا تکان می­خورد و اصلاً دلیل اصلی چندش­آور بودنشان هم همین شاخک­هاست انگار، که خیلی جلوتر از خود تنه بیضی­شکلند و آن­قدر لق می­زنند که نمی­شود به یکی­شان نگاه کرد. ولی اگر شاخک­هایش هم نبودند به جای این که این­قدر چندش­آور است می­شد یک موجود احمق کثیف مثل همان سوسک­های بیابانی­ای که بیشتر از این که بیضی باشند کره­اند، یک جوری که لابد کانون­هایشان افتاده تقریباً روی هم و نابوکوف می­گفت که گرگور زامزا صبح که بیدار شده شبیه یکی از همان­ها شده بوده ولی با شاخک­هایش شاید. چون الآن یادم نیست که آنی که گرگور شد شاخک داشت یا نه. ولی این­ها یک چیزی به سرشان وصل است که بیشتر از این که شاخک باشد شاخه است و اصلاً توی هوا تاب نمی­خورد. انگار که از همان­هایی است که سرش بو می­کند و با همان پهن را پیدا می­کنند. امّا این یکی آن­قدر کم­رنگ است که آدم فکر می­کند اگر طولش را این­طوری بگیری بین انگشت اشاره و شست و جلوی پنجره نگهش داری که نور بزند به پشتش بعد چشمت را بیاوری نزدیکش و نگاهش کنی احتمالاً می­شود آن طرفش را دید. البتّه بعضی اندام­های تویش هم شاید دیده بشود ولی مگر مال سوسک چه­قدر است. امّا انگار بدجور گیر می­کنند توی هم چون آن شب که روی دیوار آشپزخانه دیدمشان یکی که رفت آن یکی را هم با خودش همین­طور عقب عقب می­کشید. تازه دیوار آشپزخانه سرامیک است. ولی من نفهمیدم چه­طوری این­ها از هیچ­جا نمی­افتند. مثل همین یکی که صاف با سر دارد از پایه فلزی میز می­آید پایین. اصلاً هم پاهایش را کج­کج نمی­گذارد مثل وقتی که از کوه پایین می­آیی. همین­جوری می­آید. تازه این تیکه که از روی میز آمد روی موکت هم اصلاً بدنش خم نشد. آدم اصلاً یادش نمی­آید که دیده باشد این تکّه را رد کرده. حالا دارد می­رود به سمت کمد. همین­طوری روی همین قطر اتاق می­خواهد برود تا برسد به آن­جا. امّا آدم نی­داند چه­طوری تصمیم می­گیرد که کجا برود. مثلاً از آن ارتفاعی که چشم­های او هستند احتمالاً حتّی کمد را نمی­بیند از لای پرزهای موکت. پس چه­طوری دلش می­خواهد این قدر مطمئن از پایه­ی میز بیاید پایین و برود طرف آن کمد که فاصله­اش از این­جا حداقل دو متر است. تازه این همه هم مطمئن می­رود که اصلاً توی راهش وای نمی­ایستد و کج هم نمی­کند راهش را. آن دفعه هم همین­­طوری شد. نمی­دانی کدام دمپایی را برداری. من مال خودم را ترجیح می­دهم ولی آن دفعه سه بار روی سوسکه کوبیدم ولی دو بار اوّلش انگار اصلاً بهش نخورده باشد باز داشت راه می­رفت. فکر کنم یک جایی زیر دمپایی گود شده که سوسکه همان­جا ماند ولی دفعه سوم لبه دمپایی رویش خورد که له شد. ولی آخر با این دمپایی­ها دستشویی می­رویم ولی توی اتاق پابرهنه راه می­رویم. امّا آن دفعه که کیان آمده بود با کفش رفت توی اتاق. حتّی تا دم تخت هم رفت. ولی با کفش که دستشویی نمی­روند. تازه زمین جزو مطهرات است. یعنی پاک است. ولی نمی­شود که خوردش. مثلاً اگر نان بیافتد روی زمین تو ورش می­داری بخوری؟ خوب گند زد توی اتاق. امّا من الآن فقط می­خواهم یک ضربه بزنم روی موکت. تازه آن هم نه همه کف دمپایی را که، فقط نوکش. یک لحظه که کثیف نمی­شود. مثل این که اگر به نامحرم ضربه بزنی اشکال ندارد. مثلاً توی قرمز این یارو فروتن هدیه تهرانی را زد واقعاً. ولی هیچ­کس گیر نداد. قبل از این که به گوشه برسد باید بزنی چون که دمپایی توی گوشه دیوار جا نمی­شود. تازه می­رود توی فاصله بین موکت و دیوار و دیگر نمی­شود کاریش کرد. باز هم ساکت شد. نمی­دانم چرا هر وقت دمپایی را این­جوری می­گیرم بالا که یک سوسک را بزنم توی این چند ­لحظه­ای که آدم دارد بهش نگاه می­کند همه جا ساکت می­شود. دمپایی را می­کوبی رویش. این­جا که گود نبود. ولی نمرد. دارد مثل برق می­دود. باز می­کوبی.

سوسکه له شده روی موکت. آبش رنگ موکت را سیاه کرده. یک دانه­های سفیدی هم ازش بیرون ریخته که شاید تخم­هایش باشند. امّا آن دانه­های روی یخچال که احتمالاً تخم سوسکند سیاهند ولی این­ها سفیدند. ولی پس چی­اند؟ مگر آدم چند تا دانه سفید ممکن است توی بدنش داشته باشد آن هم این همه. الآن که دیگر تازه نمی­شود جمعشان کرد چون که کامل رفته­اند توی موکت و هیچ­جور نمی­شود از توی بافتش بیرونشان کشید. خود سوسکه را هم به زور می­شود جمعش کرد. حسابی پخش و پلا شده. اگر آن دو دستش را که چند سانتی­متر آن طرف­ترند هم کنار بگذاری با همین بقیه­اش یک جوری له شده که انگار یک بعد ازش کم شده. یعنی کامل رفته توی موکت. مثل همان مسئله­ای که میجوزی می­گفت که اگر روی یک کاغذ که دورش را آتش بزنی یک مورچه و یک مگس باشد مورچه می­میرد ولی مگس یک بعد به مسئله­اش اضافه می­کند و از کاغذ دو بعدی بیرون می­آید و زنده می­ماند. به نظرم اگر جای مورچه سوسک بود بهتر بود. ولی اینش هم هست که آدم هیچ­وقت نمی­داند سوسک پرواز می­کند یا نه. عوضش این یکی دیگر نمی­تواند پرواز کند چون کامل دو بعدی شده. برای همین اگر موکت را آتش بزنی حتماً می­سوزد. البتّه اگر این آبی که ازش در آمد آتشه را خاموش نکند چون که خیلی آب­دار بود این یکی یک جوری که آدم چندشش می­شود. اصلاً انگار که مرده­اش از زنده­اش چندش­آورتر است با این خمیر سفیدی که از پشتش بیرون زده. شبیه به این شده که موقع مردن به پهلوی راست روی زمین خوابیده بوده که ترکیده. هیچ هم شبیه آن عکسی که از سوسک مرده روی قوطی پیف پاف می­اندازند نیست که طاق باز خوابیده و انگار به هوا چنگ زده. اصلاً من نمی­فهمم چرا سوسک باید آن­طوری بمیرد چون چه به مرگ طبیعی بمیرد چه با پیف پاف یا دمپایی به هر حال قبل از مرگش روی پاهای خودش بوده و برعکس نبوده.

کتری را از روی میز برمی­داری که بروی آشپزخانه. روی میز خط­های قهوه­ای رد چایی خشک شده افتاده. معلوم نیست از کجا آمده­اند چون که ما توی کتری که روی میزش می­گذاریم فقط آب جوش می­آوریم و چای را توی فلاسک درست می­کنیم. برای همین زیر کتری فقط باید خیس بشود بعد دوباره خشک بشود نه این که قهوه­ای. کبریت را از روی طبقه­ها برمی­داری. به آشپزخانه می­روی. کتری را پر از آب می­کنی. می­گذاریش روی گاز، شعله سمت راست، که خیلی هم زیاد است و تا دسته کتری بالا می­آید دوباره لابد. بعد برمی­گردی توی اتاق و می­روی به طرف تخت. از پنجره که درست کنار تخت است همان­طور ایستاده توی محوطه را نگاه می­کنی. آسمان ابری است. چراغ­های یک هواپیما که می­خواهد فرود بیاید از سمت چپ توی چشمت می­آید و بعد قایم می­شود پشت اسکلت ساختمان نیمه­کاره­ای که این حرامزاده­ها دارند تازه می­سازند و همه دیدت را بسته که تا نی­نهایت شهر باز بود بعد از آن طرف ساختمان می­آید بیرون و همین جوری که چشمک می­زند هی می­رود به راست­تر و هی پایین هم می­آید تا دیگر حوصله­ات نمی­آید دنبالش کنی و به جایش می­روی توی نخ کلاغی که روی این کاج بلند سمت چپ نشسته و هی عر می­زند. آخر آن دفعه که آراز گفت خوانده یا شنیده که کلاغ­ها از تهران رفته­اند فکر که کردم به نظرم آمد که راست می­گوید چون که خودم هم خیلی وقت است کلاغ ندیده­ام ولی از آن روز همه جا پر از کلاغ شده که فکر کنم فرقش را با زاغ می­فهمم چون که کوچکتر است و خوشگل­تر. مثل همان که آن دفعه داشت همان طوری احمقانه راه می­رفت. ولی یکی بود که فوق­العاده خوشگل بود. سیاه سیاه با یک خط سفیدی روی پشتش مثل پوزه آن اسب­ها که دماغشان سفید است و به مچ پایشان باند سفید می­بندند. یک چیزی شبیه همانی که آزاده دور مچش می­بندد و من هر بار که می­بینمش نمی­توانم یادش نیافتم یا مثل وقتی که جوراب سفید با ساق­های بلند می­پوشم که همیشه حس می­کنم شده­ام مثل همان اسب­ها و خیلی دوست دارم. راه مهدکودک و مدرسه را همیشه طوری بپرکنان می­رفتم که مثلاً تقلید یورتمه اسب باشد. امّا زمان هم عجیب چیزی است ها. آن دفعه که سر ظهر می­رفتی کلاس یادت می­آید که آن دختری که جلو بود و داشت توی پیاده­رو راه می­دفت را ازش جلو زدی و چند دقیقه بعد توی ادامه مسیر باز ازش جلو زدی انگار که دنیا reset شده بود و آن دختره را دوباره گذاشته بودند جلوی من که کم هم از این اتّفاق­ها نیافتاده و گاهی فکر می­کنم کل داستان یک نمایشنامه است یا درست­ترش مثل GTA است و تمام دنیا توی لحظه جلوی چشمم ساخته می­شود یعنی وقتی که نگاهش نمی­کنم نیست و وقتی می­بینمش همان لحظه به وجود می­آید. آن دختره هم همین جوری شده که دوبار شده مثل GTA که توی پیاده­روی یک خیابای هزار تا از یک نفر هست. بعد فکرش را بکن که مثل همان­جا تا قبل از این که شهر جدید باز شود توی راهش که می­روی وسط جاده یهو کوبیده می­شوی به هوا که یعنی یک دیوار است که قرار است نگذارد تو زودتر از آنی که باید توی یک بخش بازی بروی. مثلاً الآن قرار نیست من بروم دامغان و برای همین اگر راه بیافتم بروم آن­وری وسط جاده می­خورم به هوا و دیگر نمی­توانم جلوتر بروم بعد یا مجبورم تمام این راه را برگردم یا باید رمز بزنم. البتّه من ترجیح می­دهم رمز نزنم و خودم این راه را بیایم چون که این­جوری به نظرم عادلانه­تر است. تازه آدم کرم که ندارد بازی می­کند.من اصلاً درک نمی­کنم آرمان را که مدام رمز جون بی­نهایت یا مرحله بعد را می­زند. فکر کن پول بدهی یک بازی بخری بعد بیایی خانه رمز مرحله بعدش را بزنی و پنج دقیقه­ای برسی به آخر بازی که چی. حیف نیست آدم تمام لذّت و حس نبوغی را که کماندوز بهش می­دهد با رمز زدن گند بزند تویش.

 

آدم گاهی پیش می­آید که فکر نمی­کند اصلاً به هیچ چیز. بعد همین­طوری مغزش بی­کار است. گاهی هم کار می­کند ولی نمی­فهمد. ولی بیشتر وقت­ها کار نمی­کند مثل موقع غذا خوردن یا وقتی انگشت می­کنی توی دماغت معمولاً مخت کار نمی­کند البتّه گاهی وسطش یهو متوجّه می­شود که به هیچ چیز فکر نمی­کند بعد وضعیت خنده­دار می­شود مثلاً انگشتت توی دماغت است که یهو ذهنت شروع می­کند به فکر کردن و پیچ خوردن انگشت آن تو با چیزی که بهش فکر می­کنی خنده­دارت می­کند. کتری جزغاله شده تا حالا حتماً.

زود بلند می­شوی و یک چیزی که مثلاً دستگیره است برمی­داری بروی آشپزخانه. متوجّه می­شوی پایت را گذاشته بودی روی سوسک نکبتی. همین بود که زیر پایم کمی خیس و خنک بود انگار. کثافت. کف پایت را می­کشی به پاچه دیگر شلوارت ولی فوراً حالت به هم می­خورد از این کارت. تا دم در پایت را روی زمین می­کشی که حس کف پایت بمالد به موکت. هول هولی دمپایی را می­پوشی و می­دوی توی آشپزخانه. آب از توی کتری قل می­زند و می­پاشد بیرون روی شعله گاز و رنگش را زرد می­کند. خدا لعنت کند طراح احمق این آشغال را. گاز را خاموش می­کنی و دستگیره را می­بری دسته کتری را می­گیری بلند می­کنی ببری اتاق. از پلّه آشپزخانه که پایین می­آیی گوشه انگشتت می­گیرد به دسته کتری. دستت را تند تکان می­دهی آب موج می­زند و از کتری بیرون می­ریزد چند قطره­اش روی پایت و می­سوزاند ولی می­دانی که دوباره نباید تکان یهویی بخوری وگرنه باز هم آب می­ریزد بیرون.

کتری را می­گذاری روی میز. فلاسک را می­بری آب می­کشی می­آوری می­گذاری روی میز. از توی کمد یک کیسه چای می­آوری نخش را می­کنی می­اندازی توی فلاسک. کتری را برمی­داری آبش را خالی کنی توی فلاسک. لعنتی نمی­دانم چرا این­قدر کند آب از لوله­اش می­آید. شیر دستشویی نشتی­اش از این بیشتر است. هر سری این همه باید بایستی تا کتری خالی شود. فکر کنم اگر این کتری مثل آدمیزاد بود معدل ترمم دو نمره بیشتر بود. کدام گاوی این را طراحی کرده من نمی­دانم. تا خالی شود دور و برت را نگاه می­کنی. یادت به سوسک می­افتد که کل زندگیم را به گند کشید. لعنتی. آخر من نمی­دانم چرا این همه سوسک باید توی این اتاق گند گرفته باشد. انگار توی طویله زندگی می­کنیم. باید سمّی چیزی بریزم. دارد خشک می­شود انگار. توی کمدم چرا سوسک هست؟ به خاطر بیسکویت­ها؟ ولی آن­ها که بسته­بندی شده­اند کامل اصلاً نه بویشان بیرون می­آید نه می­شود خوردشان. نگاه می­کنی فلاسک هنوز پر نشده. پوست دستت تیره است البتّه بیشتر به خاطر آفتاب خوردن است چون دقیقاً از همین جای آستین کوتاه تیره شده تازه آن هم تیره کم­رنگ چون که رنگ اصلی من زرد و سفید است نه مثل سیاوش که سیاه­تر است موهایش هم سیاه­تر است حتی ولی مال من بیشتر است گر چه چون آن­قدر ضخیم نیست خیلی معلوم نمی­شود امّا البتّه به اندازه مرتضی هم نیست ولی از سیاوش بیشتر است. تازه قدّم هم از مرتضی کوتاه­تر است ولی تقریباً به اندازه سیاوش است ولی عوضش سیاوش خیلی از من گنده­تر است. فلاسک دارد به آخرهایش می­رسد. این­جاهایش را بیشتر کیف می­دهد کتری را بگیری بالا که صدای ریختن آب بلند شود.چای را با بیسکویت می­خورم. حوصله قند را ندارم تازه گشنه­ام هم هست. فلاسک پر شده. کتری را روی میز می­گذاری و می­روی به.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 | موضوع: نوشته های دیگر |
 پنج

سطح براق طلایی رنگ با لکه های تیره تر که گاه به گاه بین زردی های اطرافشان تحریک کننده تر می شوند. و برقی که نمی دانی از خیسی آبی است که وقتی می چرخد ازش می چکد یا از چربی روغنی است که وقتی می چرخد ازش می چکد. شاید هم چیزی بهش مالیده اند. شیب ملایم غیر یکنواختی که از روی ران های زیبا و خواستنی بالا گرفته اش نرم لیز می خورد و از هر دو طرف صاف می آید روی شکم بارزی که اگر این شیار شهوت انگیز نیمه باز می گذاشت، زیباترین بیضی دنیا را به پشتش می رساند. و بعد سینه هایی که اگر انگشتی که دارد انحنا را آرام تجربه می کند هم نبود، متوجه نمی شدی که بر آمده اند و از بالای شکم با یک خط صاف می آمدی تا برسی به جناقی که گودی اش آدم را مدام می برد توی این فکر که این گردن کامل وقتی حرکت می کرده به اینجا هم می رسیده یا نه.

تنها وصله ناجورش دستهاند که زیاده کوتاهند و آن قدر هم عقبند که آدم بیشتر فکر میکند به پشت باید مربوط باشند تا به جلو. و آرنج زشت دوقلویشان مدام تحریکت می کند که از بیخ بکنی این زائده های طولی بدریخت را و جفتتان را خلاص کنی از شر تصویر زشتی که به زور جلویت پهن کرده اند و تمام منظره پشتشان را به گند میکشند. اما حیف که می دانی اگر بکنیشان ریشه ریشه های پوست و گوشتی که بیرون می افتد -آن هم از کنار سینه ها- انگشت هایت را موقع بازی حسابی کنف می کند و چشمت هم باید مدام صحنه نا همگونی را تحمل کند که بین آن همه سطح خوش رنگ براق لم داده و صاحب بدبختش را حتی از وقتی که دست هایش سر جایشان بودند هم احمق تر می کند. فکر میکنی که طول دست ها و جایشان روی تن این همه تاثیر دارد روی حماقت یک نفر. ناراحت می شوی از این که موجود به این احمقی زیر دستت افتاده است و فکر می کنی رساندنش به این مرحله هیچ کار بزرگی نیست چون می توانستی ازش خواهش کنی خودش بیاید و همین طور که الآن هست جلویت دراز به دراز بیافتد و بگذارد هر کار که دوست داری با بدنش بکنی، هیچ هم تکان نخورد.

از این فکرها که بیایی بیرون باز هم دست می کشی به بدنش که هنوز هم عجیب گرم است و تعجب می کنی که خلاف انتظارت تمام شکمش را می توانی با کف دستت بپوشانی. بعد آرام انگشت هایت را سر می دهی روی پهلوها و کمی که بالا و پایینشان می بری متوجه می شوی که پوستش هم دارد با تو روی دنده هایش بالا و پایین می شود. دستت را که برمی داری تمام بدنش تکان می خورد. انگار که یک موج از زیر بغلش -درست همان جا که تو دست گذاشته بودی- راه می افتد و تمام تن را می جنباند. حتی پاهایش را به هم نزدیک می کند ولی بعد که تمام می شود باز برمی گردند سر جای اولشان.

بینی ات را جلو می بری که بویش کنی. حواست هست که نوکش نخورد به تن چربش. اولش خوب شروع می شود اما کم کم ملس می شود. نه که بی بو بشود، اما می شود از آن بوها که آدم نمی داند خوبند یا بد. بعد انگشت اشاره را می کشی دورش، مثل همان خط هایی که پلیس ها روی زمین می کشند دور جنازه، درست از روی همان منحنی بسته ای که پشتش را چسبانده به کف و تو فکر می کنی باید شده باشد مثل صورت آدم هایی که می چسبند به شیشه و بینی و لپشان پهن و صاف می شود. به خصوص کفلش.

انگشتت چرب می شود. مکش که می زنی طعم خوبی دهانت را پر می کند.

دست می اندازی دور رانش. می توانی کامل بگیریش. عجیب است ولی انگار همه چیزش کوچک شده، آن قدر که آدم باورش نمی شود این همان موجودی است که تا همین چند روز پیش لابد روی دو تا پایش راه می رفته و آن موقع هیچ فکرش را هم نمی کردی که بشود با یک دست رانش را این قدر خوب گرفت. دستت را می بری تا ریشه ران و بالای انگشتت می خورد بین پاها. گرمای چرب بیشتر از آن که کیفورت کند ناراحت کننده است. باز دستت را آرام لیز می دهی تا سر زانو و انگشتانت را سفت می کنی. بعد با تمام قدرت می کشی و در حال کشیدن می چرخانی...

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در شنبه شانزدهم آذر 1387 | موضوع: پروژه |
 چهار

چند ماهی است متوجه شده ام که چه قدر از لیست ها میترسم. به نظرم رسیده که هر بار اسمم را توی لیست بلندی میبینم چیزی تویم تکان شدیدی میخورد و آن قدر بهم برمیخورد که میترسم. بعد با وجود این همه لیستی که تویشان بوده ام فقط چند ماه است متوجه احساسم شدم٬ آن هم به یمن توالی ورود چند لیست که آزارم دادند. درست مثل یک موجود آزمایشگاهی. آدم چه قدر میتواند احمق باشد!

لیست ها خالی هم که باشند اذیتم میکنند. هر چه بلندتر بشوند اوضاع مدام خرابتر  هم میشود. ترجیح میدهم وقتی آموزش میخواهد که "دانشجویان زیر هر چه سریعتر به آموزش مراجعه کنند" و منظورش از "زیر" سی نفر است٬ ده تا لیست سه نفره به دیوار بزند. تازه مراعاتشان را هم کرده ام٬ چون اگر به من باشد با سی تا لیست یک نفره دیوار دانشکده را فرش میکنم. آخر معنی ندارد. مثل این ایمیلهای گند گرفته ای است که برای یک جماعت مفصلی میفرستند که به لطیفه زهرماریش بخندند یا از حکمت جاری توی جمله هایش زندگیشان متحول شود. و من همه شان را صاف راهی آشغالهای مجازی میکنم. آدم خودش را گم میکند. انگار که "تو" بودنت به هیچ هم نمی ارزد. مگر میشود که آدم به صد نفر بنویسد که: "خوشحال میشوم نظرتو راجع به دلنوشته جدیدم بدونم."؟ این وضع برای منی که این همه هم خودم را جدای از هر بنی بشر میدانم و برای خودم کسی هستم وحشتناک است. مثل اس ام اسهای دم عیدی است که معلوم است طرفت فقط دنبال یک جمله گشته که بفرستد برای بالا تا پایین لیست رفقایش. و هیچ نشانی از تو تویش نیست. آرزوهایش هم از همان دم دستی هاست که "شاد باشی" و ... صرفا برای این فرستاده میشوند که دوستیها پا بر جا بمانند. برای چی و کی اش را نمیدانم. لابد عایدی دارد بلندی لیست دوستان همه جوره!

لیست هایی که ترتیب دارند از این هم بدترند. مثلا نوبت صف یک جایی٬ یا لیست های الفبایی. یعنی من قرار نیست هیچ وقت بفهمم ته لیست کلاس بودن چه طوری است؟ مگر آنی که فامیلیش با "ی" شروع میشود چه فرقی با من دارد که باید بتواند آن پایین بودن را تجربه کند و من هیچ وقت نمیتوانم؟ حالا فکر کن یک روز چشمت را باز کنی ببینی شدی "مرد شماره سه"...

به جز این٬ لیست ها به نظرم فحش هم هستند. من هیچ شباهتی با این ننه قمری که اسمش را پایینم نوشته ای ندارم. خود نویسنده نکبت لیست هم میداند که زمین تا آسمان فرق است بین من و آنهای دیگری که اسمم را باهاشان یکی کرده است و چپانده توی آن لیست بی سر و تهش.

به نظرم نوع احساسم به لیستها دقیقاْ از نوع همان احساسی است که به کلمه های "هر"٬ "هیچ"٬ "همه" و "همیشه" دارم. تقریباْ همیشه بعد از این کلمه ها مزخرف محض شنیده ام.

فکر کنم اشکال از حرف "ه" است. بیخود نیست بدترین فحشی که تا به حال کسی بهم داده "هه!" است...

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در شنبه چهارم آبان 1387 | موضوع: پروژه |
 سه (یک)

چند وقت پیش تصمیم گرفتم بنشینم و اسم تمام کسانی که می شناسم را بنویسم. که هم ببینم چند نفر را می شناسم٬ هم ببینم چقدر حضور ذهن دارم. لیستی که تگ این پست (توی بخش ادامه مطلب لعنتی) گذاشته ام نتیجه همین کار است. آنجا هم گذاشته امش که اگر نخواستید نبینیدش. صرفاْ یک لیست اسم هاست.

نوشتنش سه ساعت و نیم وقت گرفت. از ۱۱ شب تا ۲ و نیم صبح. بعدش هم دستش نزدم. همانی است که آن موقع درست شد. کم کم خیلی ها یادم آمدند که ننوشته بودمشان٬ اما دیگر دستش نزدم.

اول که شروع کردم به نوششتنش با خودم قرار کردم که فقط کسانی که هم اسم و هم فامیلشان را دارم بنویسم. خیلی ها را فقط به اسم کوچک می شناسم٬ و کمتر از آن فقط به فامیل. و هیچ کدام توی این لیست نیستند.

این لیست فقط شامل آدم هایی است که از نزدیک می شناسمشان. راستش اولش اسم گابریل گارسیا مارکز٬ صادق هدایت٬ تام کروز و محمدرضا شجریان هم تویش بودند٬ ولی بعد تصمیم گرفتم حذفشان کنم. فکر کنم تمام آدمهایی که توی این لیست هستند هم من را می شناسند.

سخت بود. خیلی. و متوجه چیزهای زیادی شدم. بعضی ها را برایم عجیب بود که به این زودی٬ توی همان ساعت اول٬ یادم آمدند. بعضی ها را اصلاْ عجیب بود که یادم آمدند. از آن طرف از این که بعد از نوشتنش کسانی یادم آمدند که به نظرم باید موقع نوشتن حواسم بهشان می بود هم تعجب کردم. و توی فکر رفتم که چرا بعضی هاشان را یادم نیامد.

اما عجیب ترین اتفاق نوشتنش باعث شد هم خیلی تعجب کنم و هم شکی به عذاب وجدان ببرم. اسم مادرم را یک ساعت و نیم بعد از شروع نوشتنم یادم آمد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | موضوع: پروژه |
 سه (دو)

یکی از جالب ترین بخش ها توی وبلاگ داری برای من کسانی هستند که با جستجو توی اینترنت وارد وبلاگم می شوند. مثلاْ از گوگل یا یاهو. دوست دارم بدانم چه چیزی را خواسته اند پیدا کنند که سر از اینجا در آورده اند٬ و آن موضوع چه ربطی به من دارد؟

همیشه فکر می کردم آدم مهمی هستم٬ و احتمالاْ توی زندگی آشناهایم جای محکم و موثری دارم. ولی اولین کسی که با گشتن دنبال اسم خودم توی اینترنت وارد وبلاگم شد خودم بودم. انتظار داشتم خیلی ها دنبال این باشند که خبری از من پیدا کنند و بنابراین بخش عمده ای از ورودی باید از گشتن دنبال اسمم به وجود بیاید٬ که این طور نبود. توی تمام این سه سال فقط ۶ نفر با زدن "روزبه استیفایی" یا "استیفایی" (که با کمال پررویی متعلق به خودم میدانم و حتی به حساب گشتن دنبال بابا و عمویم هم نمی گذارمش) وارد وبلاگم شده اند. خوب٬ چند وقت پیش به نظرم رسید که هر کسی احتمالاْ دنبال اسم خودش می گردد. حالا هر کدام از آشناهایم که حتی دنبال اسم خودشان هم بگردند یک پایشان به اینجا میرسد. این هم یکی از راههای افزایش بازدید از صفحه وبلاگ است به نظرم.

به هر حسابی که می خواهید بگذارید. حال خودم را هم به هم می زنم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | موضوع: پروژه |
 سه (سه)

شدند ۳۰۸ نفر. که به ترتیب الفبایی نام فامیلشان مرتب شده اند.

بلاگفا می گفت زیادند٬ توی یک پست جا نمی شوند. مجبور شدم بکنمشان ۳ تکه. این تکه آخرش است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | موضوع: پروژه |
 ۳

این و اون دوتای دیگه رو مرتضی کیالها نوشته. جا از خودش نداشت٬ گفت من بزارم اینجا. همه چیش پای خودش.


خسته شدم از این همه بدبختی. آخه من چرا این قدر پست و ضعیفم؟ خاک تو سرم من!

همیشه همه چی اولش سخته. مثل سیگار کشیدن. همه تا یه مدت اولش که می کشن سرفه می کنن و تو چشاشون اشک جمع می شه. حالا می فهمم چرا این چیزارو تحمل می کنن، همه چی اولش سخته!

تو قطع رابطه ام همین جوریه، اگه دو سه بار اول که دیدیش محل سگم نذاری بهش، دفعه چهارم که دیدیش یه حسه خوبی بهت دست می ده که چه خوب شد بهم زدم باهاش.

این بارم که دیدمش دست و دلم لرزید. هرچی زور زدم نرم جلو، نشد. خاک تو سر من، من چقدر پست و ضعیفم!

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | موضوع: نوشته های دیگران |
 ۲

 این و اون دوتای دیگه رو مرتضی کیالها نوشته. جا از خودش نداشت٬ گفت من بزارم اینجا. همه چیش پای خودش.


کنج اتاق نشسته بودم و با ناخونام بازی می کردم. از در که اومد تو، مثل همیشه کیفشو پرت کرد رو میز.

گفت: باز که کز کردی گوشه ی اتاق؟ حالت گرفته است؟ بعد یه نیشخند زد انگار از گرفته بودن حالم خوشحاله!
همیشه دلم می خواست مال من باشه. اولین شبی که کنار هم خوابیدیم، اونقدر محکم بغلش کردم که تو من حل شه، هیچی ازش نمونه. می خواستم مثل خرگوش ترزای بار هستی تو آخرین خوابش بشه، اما خرگوش من سرکش تر از این حرفا بود!

وقتی دیدمش، نمی دونم چرا، اما یه جاذبه ای داشت که منو گرفت. شبیه احمقا، خیلی سبک سر! چشاش سبز بود. خیلی بهش جلوه ی زیبایی می داد.

هر وقت عاشق می شدم، عذاب وجدان می گرفتم. احساسم این بود که وقتی از یکی خوشم می آید دارم به اون خیانت می کنم. یاد گوشه نشینی هاش می افتادم. تنها تصویرم ازش همین بود.

تو هر کتابی که خوندم همیشه ردی از خیانت بوده، اصلا یادم نمی یاد نویسنده ای دیده باشم که کتابی نوشته باشه و توش خیانت نباشه. پس چرا من باید اهمیت بدم؟ به جهنم.

آخرین باری که تو چشاش نگاه کردم، از سیاهی منحصر به فردش مجذوب شدم. باورم نمی شد همه چی تموم شده! اون، بازم عاشق شده بود.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | موضوع: نوشته های دیگران |
 ۱

این و اون دوتای دیگه رو مرتضی کیالها نوشته. جا از خودش نداشت٬ گفت من بزارم اینجا. همه چیش پای خودش.


رو کردم بهش و گفتم: می دونی الان چی می چسبه؟

اینکه آدم یه سیگار ماربورو قرمز پایه بلند بزاره کنج لبش و ازش کامای عمیق بگیره!

گفت: باز دوباره گنده گوزی کردی؟!

می دونست سیگاری نیستم. خوب می ­شناختم.

گوشه ­ی اتاق نشسته بود! موهاشم جمع کرده بود پشت سرش. همیشه از این کار بدم می ­اومد. موهاش بور بود شایدم سیاه.

گفت: باز چته داری مزخرف میگی؟

داشتم مثه دیونه ­ها تو اتاق راه می رفتم و از سیگار ماربورو قرمز پایه بلندم کامای عمیق می گرفتم. اونم کنج اتاق نشسته بود و ریز گریه می کرد.

پاشد که بره، یه دونه خوابوندم زیر گوشش.

دستم و کرده بودم تو موهاشم و باهاشون بازی می ­کردم، کنارم خوابیده بود. یاد فصل حذف شده ­ی رمان شوخی افتادم. "لطفا لخت شوید هلنا!" فرض کن من بهش بگم لخت شو؟!

از در کلاس که اومد بیرون، یک لبخند ملیح زد. یه چیزی تو دلم ریخت. علی می ­گفت عاشق شدی! بهش گفتم: من آدم این حرفا نیستم.

|+| نوشته شده توسط روزبه استیفایی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | موضوع: نوشته های دیگران |
 
 
بالا